خرید بک لینک
رمان کلارا و خورشید نوشتهی کازوئو ایشی گورو، نویسندهی ژاپنیست که در سال ۲۰۱۷ برنده جایزه ی ادبیات نوبل شده است. راوی داستان، رباتی به نام کلاراست. در زمانه ای که ربات ها به عنوان دوست مصنوعی وارد زندگی خانوادگی نوجوانها میشوند. کلارا با نگاه موشکافانهی خود قصد تحلیل روابط انسانی، عشق و بیماری و جدایی و موفقیت…را دارد.ادبیات جزیی نگر ژاپن، معمولا به قدری در توصیف اماکن، آدمها و احساسات قوی عمل میکند که از سختی تجسم غیرواقعیات و داستانهای سوررئال برای من میکاهد… بعد از خواندن نقدها، به گمانم رمان های قبلی این نویسنده که تبدیل به فیلم هم شده اند، جذاب تر از نحوه ی روایت این کتاب باشند، البته در نهایت باید خواند و دید و نظر داد…گرچه ترجمه های روان امیرمهدی حقیقت، معمولا خواندن هر رمانی را دلپذیر میکند…از همین کتاب:-واقعا این رو باور داری،نه؟ باور داری که این کار به جوزی کمک میکنه؟-بله،بله، باور دارم.به نظر رسید چیزی درونش عوض شد. لبهی صندلی نشست، و بعد مثل من با چشم های هوشیار به چپ و راست نگاه کرد. گفت: “امید”.این چیز لعنتی هیچ وقت دست از سر ما برنمیداره. سرش را کم و بیش با ناخشنودی تکان داد، ولی حالا نیروی تازه ای پیدا کرده بود…

برچسب: نویسنده: بهار کریمی‌پور تاريخ: دوشنبه 23 مرداد 1402 ساعت: 0:31

دیشب عکسی از آسمون پست کردم و نوشتم وای ماه امشب…چقدر بزرگ…چقدر قرمز…و سه چهارنفر از دوستان پرسیدند خب عکس ماه کو؟ گفتم تا سرمو بلند کردم و ماه بزرگ و قرمز رو تو آسمون دیدم، غروب کرد…دوستی نوشت، مگه ماه هم غروب میکنه؟ که اومدم بهش بگم آره…ماه هم مثل تمام زیبایی های جهان یه لحظه تو زندگی آدم طلوع میکنه و بعد از مدتی غروب…درست مثل خورشید از شرق طلوع میکنه و از غرب، غروب…مثل هر حس قشنگی که مدتی تو زندگی آدمی دووم میاره ولی موقع تموم شدن از دست ادمی میلغزه و میره…دو سه شب پیش خواب بابا رو دیدم، رو تخت اتاقم تو خونهی بابا، خوابیده بودم. بابا اومد کنار تخت نشست و ملافه رو کنار زد و صدام کرد: الی، پاشو…پاشو دخترم…بیدار شدم و بغلش کردم. انقدر از بغل کردن بابام خوشحال بودم، حتی پوست و استخوان ترقوهش رو حس میکردم…صبح بیدار شدم و زار زار گریه کردم…از دلتنگی جای خالی بابام و خوشحالی از به اغوش کشیدنش…حالا که مینویسم تصویر توی خواب کاملا جلوی چشممه…حسش رو میدونم ولی جاش خالیه…بابام غروب کرده…آدمیزاد صبر عجیبی دارد، برای تماشای طلوع و غروب عشق، رفاقت، سلامتی…و من تمامی لحظات عاشقانه زندگیم را، چه خوب چه سخت، چه حقیقت چه رویا، چه آغوش، چه نگاه، چه خنده و چه گریه در یادم ثبت میکنم…حتی گاهی مینویسم، برای ذخیرهی روز مبادا…برای آن روزها که دلتنگی هجوم آورد، تا چشمانم را ببندم و به یاد بیاورم تمام دستآویزهای زندگی زیسته ام را…❤️

برچسب: نویسنده: بهار کریمی‌پور تاريخ: دوشنبه 9 مرداد 1402 ساعت: 13:55

صفحه بندی